|
مامان جون هچ وقت نمی تونم و نخواهم توانست قدردان ذره ای از وجود ملکوتی ومقدست باشم. با تمام وجودم دوست دارم و می پرستمت. روزت مبارک
+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت
12:23 |
::: اکنون کارم سفر است مسافری تنهایم که در زیر کوله باری سنگین,پشتم خم شده و استخوان هایم به درد امده است و می روم وراه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است. و از هر منزل دور دست دیگر,لحظه ای است . و این چنین من باید صد هزار,میلیون لحظه را طی کنم . تا برسم به یک روز
+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
11:29 |
من از این فاصله ها دلگیرم بی تو اینجا چه غریبانه شبی میمیرم ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من در الفبای زمان خسته این تقدیرم
+ نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت
23:26 |
ادمک اخر دنیاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
ادمک خرنشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند
ان خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
+ نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
23:15 |
آوای آن شبهای خاطره انگیز در گوشم طنین انداخت سخت افسرده شدم من بودم که او را تنها گذاشتم اما نه به اختیار خود اینک می بینمش،سخت آزرده از من من بی تفاوت از او . آخر که گوید ما را زنده به آوای یکدیگریم ؟!؟!
+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت
20:31 |
::: لیلی بیچاره چه خیال باطلی داشت هیچی نداشت یه خدا داشت بالا سرش خودش بود و خودش مجنون کی بود وجود خارجی نداشت اصلا دوستش نداشت باورش این بود که لیلی دیگه دوستش نداشت چه غمی بالاتر از تنهایی داشت از خاطره هاش هیچکس خبر نداشت از بزرگترین دروغ زندگیش هر کسی هم خبر داشت تازه می گفت قشنگه خیلی خوش آب و رنگه کسی خبر نداشت که لیلی چقدر دلش تنگه
+ نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت
20:13 |
روزی از روزهاگروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که باهم مسابقه دو بدند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه وتشویق قورباغه ها جمع شده بودند... ومسابقه شروع شد... راستش کسی تو جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتونن به نوک برج برسند وشمامی تونستید جمله هایی مثل اینهارو بشنوید:
"اوه عجب کار مشکلی!" "اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند" یا "هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده"
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردن... به جزبرخی که هنوز با حرارت بالاوبالاتر می رفتند... جمعیت هنوز ادامه می داد"خیلی مشکله!!هیچکس موفق نمی شه!!" وتعدادبیشتری از قورباغه ها خسته می شدندوازادامه دادن منصرف... ولی فقط یکی به رفتن ادامه دادبالاوبالا وبازهم بالاتر... این یکی نمی خواست منصرف بشه. بالاخره بقیه از ادامه منصرف شدند به جز همون یکی بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بداننداوچطور این کار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدندکه چطورقدرت رسیدن به نوک برج رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که: برنده ی مسابقه کر بوده!!! نتیجه اخلاقی اینکه: برای شنیدن جملات منفی و مایوس کننده دیگران کر باشید چون اونازیباترین رویاهاوارزوهاتونو ازتون می گیرن! همیشه به قدرت کلمات فکر کنیدچون هرچیزی که می خونید یا می شنوید رو اعمال شما تاثیر میذاره. پس... همیشه... مثبت فکر کنید! وهمیشه باور داشته باشید : من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت
12:33 |
بگذارید و بگذرید ببینید و دل مبندید چشم بیندازید ودل مبازید که دیریازود باید گذاشت وگذشت!
+ نوشته شده توسط زهرا در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت
12:28 |
هم جوانان پیر داریم هم پیران کودک! البته اینجا ملاک کودکی ‚جوانی و پیری‚"سن و سال" نیست‚ بلکه فهم و اگاهی وشعور و شناخت است. بلوغ جسمی و جنسی چیزی است بلوغ انسانی و کمالی چیزی دیگر. از کجا می توان بلوغ را تشخیص داد؟ دربلوغ جسمی معمولا دنبال نشانه های جسمی حالات و عادات و... می روند. اما نشانه "بلوغ انسانی" چیست؟ شناخت"فلسفه حیات"یکی از این نشانه هاست. وپیدا کردن راه زندگی وتشخیص راه وبیراهه نشانه ای دیگر. دانستن اینکه : زکجا امده ام ؟ امدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم خر؟... یکی دیگر از این نشانه هاست. عده ای معتقدند که:دوران کودکی را باید به بازی و خنده گذراند چون:"که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست...بایدش نالیدن"
در فصل جوانی هم"که جوانست هنوز بگذارید جوانی بکند بهره از عمر برد کامروایی بکند بگذارید که خوش باشدومست بعد از این باز ورا عمری هست..." پایان این تفکروسلیقه چه می شود؟ اینکه با حسرت و تلخکامی رنجور از گذشت ایام وهدر رفتن استعداها وتوانهای جسمی فکری روحی بنشیندوغصه بخورند که: "عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی چه"توانی"که زکف دادم مفت من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت... قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد لیک بیهوده تلف گشت جوانی ...هیهات! ان کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنما یم بودند... من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت و...صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم!..."
با این حساب چه کسی بالغ است و چه کسی نابالغ؟ معیار روشن است. خدا نکند از کسانی باشیم که پس از یک عمر زیستن"نابالغ"ازدنیا برویم! فارغ از نیک و بد ومرگ و حیات! راستی...زندگی برای چیست؟...
+ نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت
1:18 |
|
|